شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
معرفى كتاب 27
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
بنويسد ، همان ساعت نوشته و تسليم او شد ( 220 ) . 4 ألموت و ما بعد در همين سال 626 سلطان مصنّف را بمأموريّتى خاصّ از براى بانجام رسانيدن مهمّى چند بعراق فرستاد . اهمّ آنها اوّلا حلّ اختلافاتى بود كه بين جلال الدّين و علاء الدّين صاحب ألموت ظهور كرده بود ؛ و ثانيا تعيين تكليف متابعت عماد الدّين پهلوان پسر هزاراسف ملك لرستان « 11 » ، و شهاب الدّين سليمان شاه ايوائى مستولى بر اراضى مجاور مراغه و كردستان ، كه آيا مىخواهند بر موجب خواهش خليفه بعنوان وابسته بدستگاه خلافت و تابع بغداد شناخته شوند يا حاضرند كه گردن بطاعت سلطان نهند . بر موجب امر سلطان ابتدا باصفهان رفت و بتوسّط شرف الدّين على نايب عراق با آن دو شاه مكاتبه كرد . در 28 رمضان 427 بود كه وارد اصفهان شد ، و جواب ايشان آنجا به دو رسيد كه ما بطاعت سلطان راغبيم ، و همچنين صاحب يزد محمود شاه ( 226 تا 228 ) . سپس به قلعهء الموت رفت و وظايف خويش را چنان كه بايد و چنان كه شرح داده است ( 229 تا 233 ) بجاى آورد . قبل از آنكه زيدرى به الموت رود جهان پهلوان ازبك پاين كه سالها در هند بر سر لشكريان جلال الدّين بوده بود با آنچه از جنگجويان باقى مانده بودند بعراق آمد و نايب عراق بمشاورت با زيدرى مبلغى نقد از براى او فرستاد و پس از چند روز توقيع سلطان در باب او رسيد ( 237 تا 238 ) . ازين پس آنچه در سيره و در نفثة المصدور ( رسالهء نثر فارسى مصنّف كه در حدود 632 ، هفت سالى قبل از تأليف سيره نوشته است و در باب آن بعد ازين
--> ( 11 ) در باب اين ابو المظفر پهلوان به مجمع الآداب شمارهء 1014 نيز رجوع شود .